X
تبلیغات
از تو برای تو می نویسم ...

از تو برای تو می نویسم ...

عشق ما رو به خدايي شدن است ...

مي نويسم از تو، از تو اي پاك ترين ، تازه ترين نغمه ي عشق

تو كه سر سبز ترين منظره اي ،

تو كه سرشار ترين عاطفه را  نزد تو پيدا كردم .

و تو كه سنگ صبورم هستي ؛

در تمام لحظاتم به تو مي انديشم و به تو مي بالم ...

و هر چه انگيزه درونم دارم را از تو مي گيرم . 

روزها مي گذرد ، عشق ما رو به خدايي شدن است ...

رو به برتر شدن از هر حسي ، كه در اين عالم خاكي پيداست !

دوستت مي دارم از همين نقطه ي خاكي تا عرش

دوستت مي دارم از زمين تا به خدا

" خيلي دوستت دارم نفسم...وحیدم "

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:16  توسط عسل  | 

وحیدم تولدت مبارک

 

وقتی می آیی زمستان بهار می شود

شمع ها آب می شود......

قدمت روی چشمهایم که همیشه از آن توست!

                                            تولدت مبارک

وقتی هستی زندگی هیچ چیزی کم ندارد


وقتی هستی زندگی خوش رنگ است


وقتی هستی زندگی هیچ بنده ای خوشبخت تر از من ندارد !

وقتی مهتاب از پیچک های باغ امید بالا میرود

تو در قلـــــــــــــــــــب من شکوفا میـــــشوی

تویــــــــــی که از شاخه گلـــــــــــــی زیباتری

 

وحیدم سالروز به گل نششتنت را با بیست و هشت شاخه گل رز و قلبی پر از عشق

شاد باش میگویم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 11:9  توسط عسل  | 

شدت " خواســـــــــــــــــــتن " وحیدم

سلام همراه و همسفر زندگی من

 سلام وحیــــــــــــــــدم 

 تو هر كجا باشي هميشه با مني

 تو در من نشسته‏اي، هر صبح ، هر ظهر، هر شب ...

 تو در قنوت و دعاهای من حضور دائم داری ...

  من در تو چيزي يافتم، بالاتر از آنچه مي‏خواستم

 و به من چيزي دادي فرا سوي آنچه مي‏انديشيدم

 اكنون كه مي نگرم  هيچ ندارم در برابر آنچه تو كاشته‏اي

 تو در من ريشه زده‏اي !

 بزرگ شده‏اي

 و من همواره تو را احساس مي‏كنم

 ياد تو شبانه در من مي‏شكفد و تمام جانم را مجنون شب پر مي‏كند

 بارها برايت از مجنون شب گفته ام ...!

 تو در سجاده سپپدم حضور دايم داري

و من هميشه از حنجره تو مي‏خوانم

و با زانوان تو برمي‏خيزم

كه تو در مني از شدت " خواســـــــــــــــــــتن "

 من دوباره امشب به مناجات حضرت امير فكر مي‏كنم

 و به تمام زيارت عاشوراهايي كه خوانده‏ام

 افسوس كه كلمات را تاب بيان آنچه در وجودم مي‏گذرد نيست !!!

 و اين تنها اعتراف عاشقانه اي است در" حريـــــــــــــــم عشـــــــــــــــــق تو "

پ.ن.

از فردا دقیقا دو ماه مانده تا امدن من.

بی صبرانه لحظه شماری می کنم تا اغوش گرمت را دوباره در کنار خودم داشته باشم.

دوستت دارم همسر با وفایم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:45  توسط عسل  | 

وحیدم براي همه لحظات جادويي ازت متشكرم !

 

متشكرم ...

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.



براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

 

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.


براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

 

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

 

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

آغوش من هميشه براي تو باز است.



هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم.

هميشه پشتيبانت هستم.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي , بلافاصله از آن تو خواهد شد.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم.

همين الان در فكر تو هستم.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داری
 

با " تو ام ". همیشه و همه جا.... وحیدم بی تو هیچم!!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 13:59  توسط عسل  | 

سطر برجسته ای از زندگی من

زيباترين لحظه هايم را با تو تقسيم می کنم

و زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم

چشمهايت را " قصيده " می کنم

و عشقت را " غزل "

و غمهايت را " دوبيتی "

و قصه دلدادگی ام به چشمهايت را " مثنوی "

 

زيباترين شعرهايم را برای تو می گويم

ای " سپيد تر " از همه شعرهايم

 

وقتي نگاهم ميكني ،

 

چشمان تو به من شور و عشق و مستی می بخشد ...

              و

 

                         " تو "

 

چون مصرع شعری زیبا،


سطر برجسته ای از زندگی من هستی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 7:24  توسط عسل  | 

بخند اقای من

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟

پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم :

 تنهائیت برای من ...

 غصه هايت براي من ...

همه بغضها و اشكهايت براي من ...

بخند برایم اقای من

بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را ...

صدای همیشه خوب بودنت را...

دلم برایت تنگ شده همسر با وفایم

وحیدم

د

و

س

ت

ت

د

ا

ر

م

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط عسل  | 

24 مهر سال 1387

 

 دیروز بیست و چهارم مهر ماه سال هشتاد و هفت بود!یعنی روز تولدم...

همیشه تو خونمون از تو برای "تو " می نوشتم

ولی حالا میخوام از خودم و روز تولدم برات بنویسم…

می خوام بنویسم که وقتی "عشق " هست فاصله ها معنی نمیده!

می خوام بگم و تو خونمون ثبت کنم که چقدر تونستی روز تولدم خوشحالم کنی ...

خیلی حرفها برا گفتن دارم. شوشوی گلم باز هم میام که بنویسم.

 

گفته بودم که برمیگردم و این پست رو کامل میکنم !بالاخره اومدم... 

اره شو شو جونم

تو این پست میخوام از روز تولدم بنویسم

روزی که دور بودیم ولی نزدیک!!!

ولی قبل از هر چیز باید یک ماه و اندی برگردم عقب.

از روزی بنویسم که مامان جونمو شوشوی گلم پیش پیش برام هدیه تولد گرفتن

و حسابی غافل گیرم کردن.

قربون مامان گلم برم

که چقدر با سلیقه برام لباس شب و یک جفت کفش عروسکی خیلی ناز برام انتخاب کرده بود.

و چقدر بابت این کفش ها به وحید و مامانیم زحمت دادم!

اخه کفشها به پام گشاد شد!!!

و مجبور شدن در کنار درگیری کارای رفتن وحیدم دوباره اونارو برام عوض کنن!!

قربونتون برم که اینقدر به یادم بودین.

با گرمای هوای اون روزا و خستگی و درگیر بودن با کارای رفتنت

 اصلا دلم نمیخواست اینقدر تو زحمت بیافتین.

و اما هدیه ی شوشو جونم

یه کیف خیلی خوشگل که با اون کفشام ست بود.

و یه عرسک لاک پشت خیلی دوس داشتنی.

وای که چقدر نازه این عروسکم ...

جوجوم هدیه های تولدمو خیلی دوس دارم.سلیقت همیشه یکه...

خلاصه وحیدم پیش پیش، قبل این که بره به فکر عسلش بود...

وحیدم ، عشق من ،

این کارت برام خیلی با ارزش بود.

چون یه جورایی همگی دلهره رفتنو داشتیم ...

ولی تو در کنار همه ی این دغدغه هات عسلتو فراموش نکردی

و این برام یک دنیا ارزش داشت.

 

حالا بیاییم برسیم به روز تولدم.

این روزا که شوشو جونم ازم دوره و تنها رابطم با مرد زندگیم همین کامپیوتره ،

صبحا که از خواب پا میشمو بعد اینکه دست و صورتمو میشورم

اولین کاری که میکنم میام پای نت که ببینم از جوجوم پیغام دارم یا نه؟و یا اینکه به ناز گلم پیغام بذارم.

روز تولدم طبق همین رویه اومدم پای نت و پعغامهای پر از عشق وحیدم کلی خوشحالم کرد...

اخه وحیدم وقتی دست به قلم میشه خیلی با احساس مینویسه

و واقعا اونی که تو دلشو و احساساتشه رو کاغذ پیاده می کنه.

حالا که صفحه ی دل نوشته های وحیدم پنجره یاهو هستش

کلی از شوشو جونم اف گرفتم.پیغامهایی که بوی عشق داشت،بوی یک رنگی،بوی صفا....

برا اینکه نوشته های تبریک شوشوم برا همیشه جاودانه باشه

میارم میذارم تو خونمون که برا همیشه داشته باشمشون!

 

پیغام های تبریک وحید به عسلش:

 

  Vahidam : Daram khafe misham,Geryam gerefte,Mikham beshinam 1dele sir gerye konam,Dus dashtam begiramet tu baghalam,bebusamet,tavalodeto tabrik begam.Khoda az avale ashnaiiimun ba ma boode va alanam hast,az in babat khoshhalam 

Vahidam : Vali nemitunam jolo ashkamo begiram 

Vahidam : Bashe,chashm.Bayad az chiza khub harf bezanam,Chon ruze khoshhali,ruze shadie 

Vahidam : TAVALODET MOBARAK 

Vahidam : Az ruzi ke umadam ,ruze tavalodeto tu mobile save kardam,Albate khodam tabdilesh kardam be shamsi,doroste dige,nemidunam iran alan chandome 

Vahidam : Shushu nemitune behet kado bedekheili bad shodBusam nemitune behet bedeBaghaletam nemitune bokone 

Vahidam : Vali mitune bege 1donya duset dare 

Vahidam : Ishala sale dige inja tavalodeto ba ham,dar kenare hamdige jashn migirim,badam miaim keik bokhorim mishe naghle un axe ke man angoshtam rafte bood tu lopet 

Vahidam : Omidvaram ke salian sal,salamat,khub,khosh,sabzo paydar bashi.Va shushu betune 1zendegi shirin barat faraham kone,Khoda be man toro hedie dade,To amanate pedare asemani hasti,shushu bayad behtarinha ro barat faraham kone 

Vahidam: Vali yadet bashe senet ezafe nashodehaaa,to hamishe juju mani,bozorg nemishi 

Vahidam : Keik ziad nakhoria,chagh mishi 

Vahidam : Kheili behet khosh begzare azize delam,arusake man 

Vahidam : Bedun ke ghade hame donya va khubiha duset daram,kheili narahatam ke pishet nistam,kheili.In avalin tavalodete,va bayad ba ham jashn migereftim 

Vahidam : Mibuuuuuuuuuuuuuuuuuuusamet asale nazam 

  

Vahid Hendi : Salaaaaam Fadat besham

Vahid Hendi : Chetoriiiiiiiiiii 

Vahid Hendi : Farda kheili ruze khubie... In 4shanbe ba baghie 4shanbeha fargh dare.1ki az behtarin ruza zendegime 

Vahid Hendi : Miduni chera 

Vahid Hendi : Nakone fek kardi yadam rafte 

Vahid Hendi : Nuch nuch nuch,Emkan nadare 1hamchin ruzi ro yadam bere.Miporsi che ruzi 

Vahid Hendi : Ruzi ke khoda fereshte mano baram afraid 

Vahid Hendi :Woooooooooooooooooooooooooooooooooooow 

Vahid Hendi : HAPPYYYYYYYYYYYYYY BIRTHDAY 

Vahid Hendi : Ajab ruze nazanino dus dashtanie farda,Kashki pishet boodam lanati,unvaght mikhordamet,to keik mikhordi,manam toro 

Vahid Hendi : Tavalodet Mobarak azize delam,Asalam,Shirine man,Miduni in ruz cheghad baram moheme,cheghad baram azize?Nemiduni,Ruzi ke khoda hame donya ro behem dad va dige chizi azash nemikham 

Vahid Hendi : Arezu mikonam ke kenare khunevade andaze 1donya behet khosh begzare,Dige hichvaght tanhat nemizaram,shushu ro bebakhsh ke nemitune pishet bashe Kheili Duset Daram Asalam 

 

و من هم برا تشکر از این همه محبتی که وحیدم در حق من داشت براش یه ایمیل نوشتم

ولی به دلیل سرعت پایین اینترنت نتونستم بفرستمش!!!

حالم گرفته شد.می خواستم داغ داغ ازش تشکر کنم ولی نشد.

اومدم نشستم پای درسام.یکی دو ساعتی گذشت.

دیدم که مبایلم داره زنگ میخوره!! ولی نه اسمی میافته و نه شماره ایی !!!

از انجایی که به شماره های ناشناس و مشکوک جواب نمیدم،نخواستم اینم جواب بدم!

ولی یه حس عجیب از درون بهم گفت یاللا بازش کن.

اره! حسسم درست بود !

وحیدم پشت خط بود.شنیدن صداش شوک عجیبی بهم داد.همسر مهربونم باز هم غافلگیرم کرد!

به خاطر اینکه تبریک تولدمو تو روز تولدم مستقیما از زبون خودش بشنوم،این سوپرایزو برام کرده بود!

تصور کنین ادم دلش برا شنیدن صدای شوشوش که ازش دوره لک بزنه،

اونوقت تو همچین روزی این بهترین هدیه ایی می تونست باشه که از جوجو گرفتم.

و این دومین سوپرایزی بود که وحیدم برام داشت.

بعد اینکه خدافظی کردیم یه ساعت طول کشید که درسام تموم شه.

دیگه وقته رفتن به دانشگاه بود.

گفتم بیام نت تا ایمیل تشکرمو برا وحید دوباره بفرستم

تا بلکه ایشاللا این دفعه فرستاده شه.

در کمال ناباوری دیدم 5 تا ایمیل دارم.

تعجبم واسه این بود که در عرض یکی دو ساعت چطور شد که یک مرتبه 5 تا ایمیل دریافت کردم!!!

بازم کاره جوجوم بود!!!

چند تا کارت پستال و چند تا عکس خوشگل از خودش و با محتوای پر عشق از دل نوشته هاش...

وای خدایا!

برای بار سوم غافلگیر شدم.

چه خوب و شیرین بود برام که از صبح با وحیدم بودم.

ایمیلها رو که باز کردم،عکسها به دلیل سرعت کم لود نشدن!!

چون دیگه دیرم شده بود مجبور شدم که برم و وقتی برگردم دوباره بیام سراغشون...

دلم هیرو ویر میرفت که عصر شه و بیام عکسای جوجو خوشگلمو ببینم.

وقتی رسیدم خونه باز اولین کارم این شد که اومدم پای نت.

همیطور با عکسا ور میرفتم که لود شن،شانسی دیدم که شوشوم ان لاین شد.

واااااااااای.چی از این بهتر.یکی دو ساعتی با هم وویس کردیم و کلی انرژری از شوشوم گرفتم....

چه روز خوبی بود....

 

و این هم محتوای دلنوشته های ایمیل وحیدم بود:

 

Salam be asale nazaninam 

Tavalodet Mobarak azize delam

3ta card barat ferestadam,omidvaram ke hamashun be dastet berese.

Akhe shushu nemitune baghalet kone ke,nemitune buset kone ke,nemitune kado be hamsare mehrabuno dus dashtanish bede

Majburam hamin cards ro befrestam dige.Badam goftam chnta ax befrestam barat,shayad dus dashte bashi. 

Bedun ke ghade hame donya va khubia duset daram

Miparastamet 

Omidvaram ke kheili kheili behet khosh begzare

Shushu kheili delesh barat tang shode 

Mibuuuuuuuuuuuuuuuuuusamet asalam,arusakam

Sale dige dar kenare ham va ba ham in ruzo jashn migirim.

Bedun ke hichvaght in ruzo yadam nemire,hichvaght 

shushu

  

HAPPY BIRTHDAY asalam,khanumam,golam,malusakam,arusakam,khanumam,sarvaram,hame zendegim,eshgham,omram,junam,behtarinam,khoshgelam.Emruz ruze tavalode fereshte mane,kesi ke baraie hamishe male vahide,cheghad khoshhalam ke toro daram,dige tanha nistam,Omidvaram ke tu in ruze nazanin va dus dashtani ke az har ruzi tuie in donya baram shirintare behet khoshbegzare va lahazate royaiy dashte bashi,Hamishe tu ghalbami,behet ghol midam ke in akharin salie ke tavalodet tanhai!!!!!bade in hamishe kenaretam,khodam avalin kesiam ke behet tabrik migamo mibusamet.Emruz baram ruze moghadasie,fereshte nazaninam be donya umade,Duuuset daram lanati.Khosh begzare behet

  

Cheghad dus dashtam pishet boodam Golam...In avalin tavalodete Bade ezdevajemun,Dus dashtam begiramet tu baghalamo bebusamet,begam cheghad duset daram,cheghad khoshhalam ke toro daram.Tavalode kesi ke pedar asemani az ruze be donya umadanesh uno tu sarneveshtam gharar dad.Hame ruza ba to boodan ghashangan vali in ruz ba baghie ruza fargh dare,khoda toro baraie man afaride,Tavalodet Mobarak Gole Rosam

 

مامان اینا هم رفته بودن بیرون که برام کیک بخرن.

به یاد کندی بازی های جوجوم و خاطرات من و وحید،مامان کیکمو یه پیشی انتخاب کرده بود....

خلاصه با این که از هم دور بودیم ولی دلامون پیش هم بود.مثل یک روح در دو بدن.

کیک و شیرینی که میخوردم اول به یاد وحیدم تو دهنم میذاشتم...

اخه جوجوم کیک و شیرینی خامه ایی خیلی دوس داره...

و اینم به خاطراتم اضافه کنم که قبل از شروع مراسم کیک خورون،زنگ تلفن به صدا در اومد...

پدر جون و مامان گلم بودن که از تهران تماس گرفتن برا تبریک...

اگه بدونین شنیدن صدای دو عزیزی که عزیزترینیرو به زنگییت هدیه دادن،تو روز تولدت چقدر لذت بخشه.

پدر عزیزم و مامان نسرین گلم همیشه دوستون دارم....

و شب هم موقع خواب عکس وحیدمو بوسیدم و رفتم لالا....

 

عشق من

وحـــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

میبینی چقدر تونستی خوشحالم کنی.

پس برای دو پرنده ی عاشق فاصله ها معنی ندارد...

چون دل هامون پیش همدیگس.

 

عاشقانه دوستت دارم و تا اخر عمرم عاشقت خواهم ماند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:53  توسط عسل  | 

تو تمام زندگی منی ...

 

زبان قلمم بند می اید ،وقتی قرار از تو نوشتن باشد ...

وحیدم ،

همسر مهربانم ،

چقدر دنیا ،

               این زندگی ،

                              تک تک لحظه های زندگیم قشنگه ،

      وقتی تو باشی ...

              وقتی تو با من باشی ...

چقدر قشنگه که همه چیز من خلاصه شده باشه در تو ...

                                                 بی نهایت دوستت دارم تمام زندگی من!

نگاه من از تو پرشده ...

                                از تو ...

                                           از اون چشمای قشنگ و مهربونت ...

عاشقم ... عاشق تراز همیشه ....

تمام لحظه های با تو بودنم تا همیشه ، تو خاطرم ثبت شده ...

 

یگانه عشق جاوید من ،

اگه زیروبم قلبمو،گوشه گوششو زیر و رو کنی ....

جزعشق خودت هیچی پیدا نمی کنی !

میون لحظه هایی که گاهی پرن از دلهره ....

پرن ازنگرانی و دلواپسی ....

فکرت ... یادت ... صدات ...

برام یه دنیا ارامش میاره ....

که تو " پناه همیشگی " منی ...

 

حس تنهایی ک زمانی تنها همدمم بود،

حالا جامونده پشت اون اولین لحظه ای که ،

عشقت تو دلم جون گرفت و بالیدن اغاز کرد ...

حالا تنهایی شده یه خاطره !!!

یا حتی یه خیال دورکه انگار هیچ وقت وجود نداشت !!!

حالا دیگه لحظه هام پر از یاد توئه ....

لحظه لحظه ام برای توئه ... ومن تنها نیستم ...

چشمم از چشمات دوره ... !

اما تو نگاهم جز " تو "، جز " عشق تو "نیست ....

حالا دیگه من جز تو نمی بینم ...

                                         جزتو نمی شنوم ...

                                                                 و جزتو نمی خوام ...

                               که تو تمام زندگی منی ...

وحیــــــــــــــــــــــــــــــــدم عاشقانه می پرســــــــــــــــــــــــتمت…

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 18:38  توسط عسل  | 

وحید و عسل پیوندتان مبارک

لحظه ی ديدار نزديک است

لحظه ی پيوند نزديک است ...

لحظه ی ديدار من و تو که بعد از کلی عبور از فرسخ های عشق باز به هم رسيديم.

عشق من, لحظه ی رسيدن نزديک است...

لحظه ای که با چشمانی عاشق در نگاه هم فرياد پيوند را سر دهيم.

عشق من, وحید من

تو را دوست ميدارم و تو ثابت کردی که مرا دوست ميداری

و می ایی که نگذاری در تنهايی ها , غم ها ,انتظار ها غرق شوم!

پروردگار يکتا را شکر ميکنم تا ارزويم را براورده کرده است.

ارزويی که مدتهاست در انتظارش اشک ريختم ,غصه خوردم ,شکسته شدم!

اما اينک ديگر در لحظه های غم و غصه و تنهايی شريکی دارم که مرا دوست ميدارد

و مرا تا اخرين لحظه ی مرگ تنها نمی گذارد و تکيه گاه اين دل عاشقم است ...

ديگر غم و غصه را در زندگی خود حس نميکنم و به جای ان تو را, عشق مقدس تو را

در ثانيه های زندگيم حس ميکنم و فرياد خوشحالی را سر ميدهم.

عشق من,وحید من

 تو ديگر ارزوی محال من نيستی!

ارزويی هستی که خداوند متعال براورده اش کرد و تو را به من هديه داد .

و تو در کنارم خواهی بود با دنيايی از عشق و محبت...

عشق من, ای مونس شب های تنهايی و بی قراری ام لحظه پيوند نزديک است...

لحظه ای که من و تو يکی شويم و در کلبه ای از عشق و صفا زندگی ای پر از عشق و محبت را اغاز کنيم.

 اری ! لحظه ی رسيدن نزديک است.

لحظه ای که دست در دست هم به سوی دنيای خوشبختی ی شهر ارزوها سفر کنيم.

لحظه ای که در هم يکی شويم و زندگی ای پر از عشق و محبت را در کنار هم اغاز کنيم.

اری لحظه ی پيوند نزديک است ...

ای ايزد يکتا تو را سپاس ميگويم که حرف دلم را شنيدی و ارزويم را براورده ساختی

اينک من و عشق من منتظر لحظه ی رسيدن هستيم...

لحظه ی پيوند, لحظه ی يکی شدن, لحظه ای که پرنده عشقمان را به پرواز در بياوريم...

لحظه ای که با تمام وجود فرياد زنيم:

"ای دنيا ... ما هميديگر را دوست ميداريم ما عاشق هم هستيم و خدا را شکر می کنيم."

روز دوشنبه

تاریخ   ۱۴/۵/۱۳۸۷

سپاس

انگار تازه متولد شده ام.

انگار بار اول است قدم بر سر زمين عشق گذاشته ام!

من تازه متولد شده ام.

با چشمانی عاشق دنبال عشق خود گشتم. ان قدر گشتم تا تو را پيدا کردم.

اری ای مونس دل تنهايم زمانی در دنيايی ناشناخته من بی کس بودم!

اما امروز زير سايه خدا فرياد ميزنم که ديگر تنها نيستم!

شريکی دارم که دلش در گرو دل من است.

شريکی دارم که همدم و مونس من است...

اری من خوشبختم ...

من در کنار تو ای عشق مقدس خوشبختم.

ای خدا,ای افريننده ام,

اينک که بعد از مدتی حرف دلم را شنيدی و عشقی مقدس را به من هديه دادی,

ميگويم... فرياد ميزنم... مينويسم... ميخوانم..." من خوشبختم و عشقم را می پرستم "

سپاس ای ايزد يکتا که مرا دوست ميداری و به من بهترين هديه را عطا می کنی .

ای خدای متعال دوستت دارم.

ای افريننده ام, ای افريننده ی بند بند وجودم,

سپاس که نگذاشتی در مرداب زمانه غرق شوم!

سپاس که مرا به ارزويم رساندی.

سپاس... و هزاران سپاس از ان تو....

سپاس که مرا به عشقم ,وجودم, هستی ام رساندی.

 اينک ديگر غمی غصه ای بغضی در دلم نيست

و به جای انها کوله باری از عشق و محبت در دلم جاری است.

ای ايزد يکتا,اکنون من در حال و هوای عاشقانه مستم.

بوی يارم که بوی ياس های بهشتی است فضای اتاقم را عطر اگين کرده است.

من ديوانه وار مستم و عاشق...

من بعد تو ای ايزد يکتا عاشق پرستم !

بت می پرستم! من بعد تو عشقم را می پرستم" وحـــــــــــــــــــیدم " را.

همسفر زندگیم, مونس جان و روحم دوستت دارم.

در اين مدت که در انتظار تو بودم دنيا برايم سياه بود!

نه خورشيد بود نه طلوعی عاشقانه !فقط سياهی بود...

اما اينک که هستی در کنارم...  شادم و خندان...

بدون هيچ درد و غمی خوشبختيم را با تو تقسيم می کنم

 و فرياد ميزنم سپاس ای ايزد يکتا ... سپاس !

روز سه شنبه 

تاریخ ۱۵/۵/۱۳۸۷

و اما بالاخره روزی که بی صبرانه منتظرش بودیم رسید!

 

روز پیمان

 

روز وصال عسل و وحید

 

روزی که به هم عهد میکنیم که تا نفسی هست در غم و شادی هم شریک باشیم.

 

امروز روز ولادت امام حسین هم هست.

 

با توکل به خدا و به یمن این روز مقدس قدم در مسیر زندگی مشترک میگذاریم.

 

وحیدم

 

همه زندگی من

 

همسر مهربانم

 

قسم می خورم که هیچ وقت تنهایت نخواهم گذاشت.

 

در هر خوشی و سختی در کنارت خواهم بود.

 

تا پای جان هر روز بیشتر از همیشه عاشقت خواهم بود.

 

روزی این وبلاگ را با سوگندی خونه ی خود تلقی کردیم

 

حالا دوباره به مبارکی ازدواجمان این "سوگند"را تکرار میکنم:

 

 

 

سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم ...

با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم

و آرزو داریم که به وصال ختم شود ...

سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم ،

که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم ،

که برای هم باشیم و به یاد هم ،

که دوست داشتن را از یاد نبرده

و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز

به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم ...

و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم .

 

روز چهار شنبه

تاریخ ۱۶/۵/۱۳۸۷

                               

                                       پیوندتان مبارک

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:11  توسط عسل  | 

وحیدم بغلم کن ...

بغلم کن عشق خوبم

 

بذار حس کنم تنت رو

 

از حرارتت بمیرم

 

 بگیرم عطرتنت رو

 

واسه من اغوش گرمت

 

تنها جای امن دنیاست

 

ساز اشنای قلبت

 

خوشترین اهنگ دنیاست

منو که بغل بگیری

گم میشم تو شهر رویات

 

بند میاد نفس تو سینم

 

مثل مجنون پیش لیلا

 

 

به تو شفاف پا برهنه

 

دل سپردم بی مهابا

 

بغلم کن تا نمیرم

 

بی تو،تو دستای سرما

 

مثل دامن فرشته

 

شب ما قدیسو پاکه

 

حتی ماه به حرمت ما

 

عاشقونه تر می تابه

 

بغلم کن عشق خوبم

 

بذار ارامش بگیرم

 

سر بذارم روی شونت

 

با نفسات خو بگیرم

 

جز سر انگشتای گرمت

 

تن من عشوه ایی ندیده

 

دست بکش رو گونه ی من

 

منو خواب کن تا سپیده ...

 

 

وحیدم

عشق خوبم

بغلت تنها جای امن زندگیه منه...

هیچوقت ازم نگیرش!

بی تو هیــــچم

بی تو نیســـــتم

بی تــــــــــــــــــــو

می میــــــــــــــــــرم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:27  توسط عسل  | 

بی تو ام !

امروز
دیروز
فردا ...
چه واژه های غریبی ...
هر قدر که بیشتر فکر می کنم کمتر به چیزی می رسم !
از گذشته
از آینده
از هرآنچه که  می گذرد دیگر درکی ندارم !
دیری است که زمان مفهومی غیر از همیشه دارد .
مهربان من!
چندی است که معیار گذر زمان دوری از تو شده .
و از آن وقت
ثانیه ها چه دیر می گذرند...

 

 

پ.ن

 

بی من تو شبهای تو چی میگذره ؟!

خیلی کمت دارم ...

هر شب دلم هوای اغوشتو میکنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:51  توسط عسل  | 

قصه ی عشق عسل و وحید

قصه عشق قصه عجيبي است!

 

قصه معاشقه ها،

 

قصه دوست داشتن ها،

 

قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق...

 

واقعا قصه عشق قصه ايست كه غوغا به پا مي كند …

 

قصه عشق،قصه ارزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند.

 

همه تبديل به خواب بيدارنشدنی می شوند.

 

قصه عشق قصه سفر پرستوی عاشق به شهر عشق هست ،

 

پرستويي كه يك لحظه به شهر خوشبختي سفر  ميكند.


تمام قصه ها با "يکی بود يکی نبود" يک کسی شروع می شوند...

 
اينجوري: يکی بود يکی نبود!


اما قصه عشق من و تو از
چشمات شروع شد ...

 

 چشمهایی كه هر نگاهش برام حرفي زد...

 
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم...

 

اولين تلاقی نگاهمان را به ياد می آورم...

 

از همان اولين بار که نگاهمان به هم گره خورد،

 

چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد.

 

واز آن روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود...

 

و همه شبهايم با اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد.

 

در تک تک لحظه هاي زندگیم حضور تو جاری است...

 

حضورت و حضور يادت تنهاييم را رونق می بخشد.

 

در عطشناک ترين لحظه های بيابانييم ،

 

 بارش چشمان تو است که سيرابم می کند...

 

 چه با شکوه است وقتي که ،

 
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد.

 

 و چه زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرم ،

 

و تو با گرمای نگاهت، پر و بال خسته ام را مرهم مي نهی...

 

چشمانت ، عظمت شب را به تصوير مي كشد.

 

انگار پنجره گشوده ايي است به رويم،

 

تا از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .

 
هميشه به چشمهایت اعتماد داشته و دارم...

 

انها هرگز دروغ نمی گویند!!!!

 

دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر چشمانت بخوانم،

 

و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم نگيرد...


قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ،

 

و با دستهایت ادامه پیدا کرد...

 

دستان پر مهرت را هميشه و هميشه قدر دانسته ام...

 
دستاني که در سردترين ساعات زندگييم ،

 

غنچه خاموش قلبم را به شکفتن پيوند ميدهد...

 

دستانت... سرشار نوازشند...


وقتی با دستان مهربانت دستم را گرفتي ،

 

انگار آرام آرام خون آرامش را درونم جاری كردي...

 

زمانی که دستهای گرمت، دست سرد مرا لمس کرد،

 

احساس کردم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ،

 

 تمام اعصابم سر از هم بردارند ، و گسیخته شوند.

 

دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند ،

 

دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند،

 

و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان کرده اند را ببندد و آن را آرام کند...

 

دستانت را به من بده ...

 

هر وقت که به دستهايت نگاه کردی ،

 

جای دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده است!!!

 

همانطور كه جاي دستان تو،در توي دستان من خالي مانده است...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:11  توسط عسل  | 

رقص با تو

نگو نه ....

بيا ...

دستت رو بده به من ....

بيا اينجا ...

بذار چراغ رو خاموش کنم ....فقط با نور اين شمعدون ....

ببين ... می خوام دستام رو بذارم رو شونه هات ....

يا از پشت گردنت به هم قفلشون کنم .....

سرت رو يه کم خم کن ....آها ... همينجوری ....کنار صورت من ......

نمی خوای دستات رو بذاری دور کمر من ؟.....

نمی خوای حسم کنی ؟.....

نمی خوای ديوونه ات بشم؟....

نمی خوای ببينی با چشمات ؟ ...

حس کنی با دستات ... که چقدر عزيزی ؟....

نمی خوای ....بسوزی از من ؟......

نمی خوای شعله کشيدنم رو ببينی؟....

نمی خوای پرواز کنی؟...

نمی خوای ببينی که چقدر می شه اوج گرفت ؟....

نمی خوای حس کنی دوستت داشتن چه طعمی داره؟ ....

نمی خوای ببینی چقدر می شه دوستت داشت ؟....

نمی خوای حس کنی رویای آبی منی ؟ ....

نمی خوای جاری بشی تو رگ هام ؟ ...

نمی خوای رها بشم تو نفس هات ؟ ...

نمی خوای نشونت بدم که چقدر می تونی بدرخشی تو شب من ؟...

نمی خوای ببوسمت ؟از اون بوسه های عسلی ...

نمی خوای حل بشم؟ ...

نمی خوای ببینی که چه جوری حل می شم؟ ....

نمی خوای واسه اولین بار ....

همین حالا...ببینی که می تونم چه جوری و چند تا عاشقت باشم ؟ ....

ببینی چقدر می تونی بزرگ باشی ؟ ...

چقدر می تونم پرنده کوچیکت باشم ؟ ....

چقدر می تونی گرم باشی  ؟...

چقدر می تونی امن باشی ؟ ....

چقدر می تونی یگانه باشی  ؟...

نمی خوای ببینی؟ ....

حس کنی؟ ....لمس کنی ؟....

مزه کنی ؟....یگانه بودن چه مزه ایه ؟ .....

نمی خوای پروانه ات رو ببینی ؟ ...

نمی خوای افسانه ام باشی ؟....


......
بیا....

می خوام باهات برقصم ....

نفس هات رو می خوام ... رو گردنم ....رو شونه ام .....

قلبت رو می خوام ....که از سر انگشتات دونه دونه ....بتپه ....


....
...........


....بیا....................
.
.
.
بی تو یک پرنده اسیر بی پروازم ....

با تو اما می رسم ... به قله آوازم ....

اگه تا آخر این ترانه با من باشی .....

...................اگه باشی .........

............................................اگه باشی ......
.
.
.
..................می دونم .....آخر قصه ............

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 14:52  توسط عسل  | 

با " تو " نفس مي كشم ...

مي تواني از برگ برگ درختان همين جنگل باران نوش ،

 

 بپرسي

 

كه چقدر ميخواهمت ...؟!

 

حضور" تو "

 

ثانيه هاي كرخت شده ام را به ساعت هاي خرما پزان بم مي برد !

 

صداي نفس هايت

 

                مرا بسنده است .

 

بي كه نيازي به سخن

 

                يا حتي نگاهت باشد .

 

در جنگلي از ادم ها هم كه باشي

 

رد نفس هاي " تو " را بو مي كشم

 

                                         و در مي يابمت !

انگاه

 

       با " تو "

 

                 نفس مي كشم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 21:51  توسط عسل  | 

به تو می اندیشم ...

به تو می اندیشم ...

به تو و صداقت گفتارت ، به تو و شجاعت بیانت .

من به تو می اندیشم ...

به تو و فرسنگها فاصله میان من و تو..!

به تو و انتظار میان من و تو..!

تو را در آغوش ندارم اما گرمای درونت را ،

با تمامی وجود حس میکنم .

به تو می اندیشم ...

به تو و راه جاودانگی عشقمان

راهی که بس دراز و طولانیست ...

روز و شب ،خواب و بیدار، به تو می اندیشم..!

و به دست هایت که روزی مرا با خود میبرد تا رویاهایم را ببینم .

نازنینم !

گلی قرمز در دستم انتظار لطافت دستان تو را میکشد .

و چشمانم انتظاردیدن خنده ی لبهای تو را دارد.

نگاهت ! نگاهت را دیوانه وار سر خواهم کشید ...

با نگاهت مرا به لامکانها میبری !!!مستم میکنی ...

عشق من !

پیروزی از آن ماست....جاودانگی از آن ماست .

آری من به تو می اندیشم ...

به صداقت کلامت که دوست داشتن را زمزمه می کند

و به شجاعت بیانت که آواز بودن را با صدایی بلند می خواند .

به تو می اندیشم و نیرویی که مرا باقی نگه می دارد .

قوای بودن و جاودانگی را زمزمه کن نازنینم .

وبدان که من همیشه و همه جا به تو می اندیشم ...

و اندیشه ی من تنها دارایی من است !

لحظه دیدار شاید آنی دگر باشد .

دوستت دارم عشق جاوید من..!

لحظه ی دیدار نزدیک است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:9  توسط عسل  | 

خود خود عشقی واسه من

می خواهم از تو بنویسم برای تو که در تمام لحظاتم وجود داری ...

خنده هایم برای توست .

 با تو بودن مرا شاد می کند و بی تو بودن مرا گریان !

تو با من هستی در حالی که در کنارم نیستی !

تو با منی چون در قلب منی ...

قلبم را با دنیا عوض نمی کنم چون تو در آنی .

 و من " تنها " تو را دوست دارم ...

که سبزی مانند بهار

 استواری مانند کوه

 لطیفی مانند گل

 و روانی همچون دریا

و عشقی ...

خود خود  " عشق "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:12  توسط عسل  | 

وحیدمنتظرتم بیا ...

وحیدم

چقدر جای خالیت را اینجا حس میکنم.

بی تو اینجا غریبم !

می ایم اینجا حتی اگر نباشی.

اینجا بوی تو رو میده ...

اين صفحه نذر چشمان توست .

اين خط ها هنوز عطر تو را مي دهند .

تنها کافيست نظر کني !

به این دست نوشته ها...نه !بهتر است بگویم دل نوشته ها...

به اين صفحه...

به ردپاي تو ...

اين سرزمين مقدس از عطر قدم هاي تو تقدس را به امانت گرفته است ...

من عطر نفس ها ي تو را...

من عطر قدم هاي تو را مي نوشتم.

مرا با تو پیوندی است ...

پیش از آنکه بشکنم بیا...بیا !

بیا باهم عشقمان را لبخند بزنیم ...

خنده ات زیباست .

خنده ات آرامش تمام بیقراری هاست .

منتظرتم ...

بی تو اینجا هیچ رنگی نداره ...بیا.

 

اخر نوشت:

گفته بودی حالا دیگه نوبت تو اه که ...اره !نوبت من بود.

منم به خاطر عشقمون یه مسیرایی که میخواستیم طی کردم.حالا باز نوبت به تو رسید ...

این دفعه نوبت منه که منتظر شنیدن خبرای خوشت باشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:34  توسط عسل  | 

پروردگارا مرا در تنهاییم تنها نذار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:57  توسط عسل  | 

سکوت عاشقانه

می دانم

 

می دانم یک شب برای چشمایت خواهم مرد

 

چشمهایت همیشه پر از رازهای شیرین است

 

و هزاران خاطره نگفته دارد

 

چقدر واژه های ناشنیده و تازه ي چشمهایت را دوست دارم

 

همان واژه هایی که در سکوت پلکهایت پیدا کردم

 

مدتها به دنبال اواز ماه می گشتم

 

تا ان را فدای نفسهایت کنم

 

اما امشب از تو می خواهم تا  برای ستاره های اخر ماه

 

که همیشه تنهایند اواز بخوانی !

 

مهربانم

 

دستانت را بده به نفسهای سردم

 

تا برویم به امتداد تماشا

 

تا انتهای گشودن

 

بگذار دستانت سکوت عاشقانه رو بیاموزد

 

بگذار در ریشه یخ زده غنچه های  پژمرده گونه ام

 

بوی فرشته بپیچد...

 

 

پرنده بودن و باران ، پرنده بودن و باد
پرنده بودن و تقدير هر چه باداباد......

                                                   بی تو نمی تونم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:21  توسط عسل  | 

Love is everything

 

Your love
Your touch
Your loving kiss
A moment like this
I don't want to miss.

 

 

Some people wait a lifetime

 

Some people search forever

 

For a moment like this

 

With you, I found happiness

 

I've never known

 

You're more than I ever knew existed

 

More than I ever dreamed of

 

Every breath that I take

 

Every moment I'm awake

 

I think of you

 

It's all I want to do

 

This world can be so hard, but

 

With your love I know things can change

 

And no longer will I feel the sadness

 

Nor loneness and pain

 

Feeling your embrace

 

My heart begin to race

 

With you I found what I was looking for

 

Behind me I shut the door

 

Knowing deep inside

 

I have to search no more

 

 

For you my love is everlasting forevermore…

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:46  توسط عسل  | 

عطش

می جویمت

                چنان که لب تشنه

                                      آب را ...

می خواهمت

               چنان که تن خسته

                                     خواب را ...

پ.ن.

هر روز دلم بيشتر از ديروز برايت تنگ مي شود...

اين دل تنگي را چه كنم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:0  توسط عسل  | 

دنیا را فقط به خاطر با تو بودن دوست دارم

من عشق را در تو

               تو را در دل

                  دل را در موقع تپیدن

و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم.

من غم را در سکوت

                    سکوت را در شب

                                      شب را در بستر

و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم.

من بهار را به خاطر شکوفه هایش

زندگی را به خاطر زیباییش

و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

                                  من دنیا را به خاطر خدایش

                                                                      خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم.

پ.ن:

ناز نگاهت را چه کنم؟!

برات می میرم این یعنی چند تا دوست داشتن؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:39  توسط عسل  | 

بي حضور تو زندگي برايم بي معناست ...

تقديم به زيباترين گل زندگيم...تقديم به يگانه عشقم وحيد

             دوستت دارم

وقتي مي گويم دوستت دارم ،

 
شايد تصور كني تنها چند واژه ي ساده را در كنار هم مي گذارم !


و جمله اي را بيان مي كنم !


اما...


اين تنها يك جمله نيست !

 

دنيايست لبريز از رويا هاي سبز و سرخ !


همين جمله كوتاه !


آري همين چند واژه خود كتابيست سر شار از معنا !


" دوستت دارم ... "

 

يعني بي حضور تو زندگي برايم بي معناست ...


بي تو دنياي من به سردي مي گرايد و چشمانم بي فروغ ميگردد !


دوستت دارم يعني قلب من منزلگاه توست ...


و وجودم سرزمينيست كه تخت پادشاهي را تنها لايق " تو "مي داند .


وحيد دوستت دارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط عسل  | 

برای همیشه وحید

 

مدتي است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم…

 

همیشه گفته ام چشمانت را دوست دارم ...مي پرستمشان...

 

از نقش و نگار آن نگاه معصومت…

 

که از لابه لاي پيچ و خم آن " عشق"  را آغاز کردم


مدتي است خودم را و زندگي ام را در تو گم کرده ام …

 

آن چنان که شده اي تنها اميد براي بودنم و حل معماي زندگي ام

 

خسته ام از تحمل تماشاي شب هاي بي تو ستاره ي آسمانم


ستاره من !

 

خستگي هايم را با بوسه از من بگير.

 

که سخت محتاج تسکين تو ام…

 

بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…

 

بگذار در شعاع محبت تو تا کرانه هاي همه ي خوبي ها آسوده چشم بر هم بگذارم...


بگذار بدانم که هميشه در دستان تو خودم را احساس خواهم كرد …

 

بگذار تنها شعر پرواز تو باشم


هم پرواز من...

 

نمي بيني چگونه اشک هاي شبانه ام را براي دوري از تو مي ريزم…

 

نمي بيني مرا که چگونه سلام سحر گاهانم را ،

 

با عطر يک بوسه برايت مي فرستم بدون انكه از خواب ناز بيدارت كنم!


اي پاک تر از هر آيينه بي غبار...

 

من گرفتار قمار عاشقانه تو و تو دلواپس از برگ هاي زرد پاييز

 

که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند... !


درخت تنو مند عشق من...شيرين تر از عشق تو کجا مي توان يافت ؟!


اي خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفي...محتاج توام...


جهان کوچک من از تو زيباست...

 

هميشه از عطر لبخند تو سرمستم ...


صدايي از من عاشق اگر هست ، واسه تکرار اسم ساده ي توست...

 

وحيد ....... وحيد ......... وحيد ..........

 

عشق من

 

عمر من

 

زندگي من

 

هستي من

 

و باز هم  وحيد

                                                    و براي هميشه  "وحيد "

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:28  توسط عسل  | 

هوای رفتن

 

مي خوام يه قصري بسازم

 

پنجره هاش ابي باشه

 

من باشم و تو باشي و

 

يه شب مهتابي باشه

 

 

 

امشب مي خوام از اسمون

 

ياساي خوشبو بچينم

 

امشب مي خوام عكس تو رو

 

تو خواب گل ها ببينم

 

 

 

كاشكي بدوني چشمات و

 

به صد تا دنيا نمي دم

 

يه موج گيسوي تو رو

 

به صد تا دريا نمي دم

 

 

 

كاش تو هواي عاشقي

 

هميشه پيشم بموني

 

از تو كتاب زندگي

 

حرفاي رنگي بخوني

 

 

 

حتي اگه دلت نخواد

 

اسم تو،تو قلب منه

 

چهره ي تو يادم مي ياد

 

وقتي كه بارون ميزنه

 

 

 

امشب مي خوام براي تو

 

يه فال حافظ بگيرم

 

اگر كه خوب در نيومد

 

به احترامت بميرم

 

 

 

امشب مي خوام رو اسمون

 

عكس چشاتو بكشم

 

اگر نگاهم نكني

 

ناز نگاتو بكشم

 

 

 

مي خوام تو رو قسم بدم

 

به جون هر چي عاشقه

 

به جون هر چي قلب صاف

 

رنگ گل شقايقه

 

 

 

يه وقتي كه من نبودم

 

بي خبر از اينجا نري

 

بدون يه خداحافظي

 

پر زني تنها نري

 

 

 

وقتي كه اينجا بموني

 

بارون قشنگ و نم نمه

 

هواي رفتن كه كني

 

مرگ گلاي مريمه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط عسل  | 

گرمی صدایت

صدایم که می کنی

نامم در همه ی دنیا پر می شود .

و انقدر صدایت گرم است

که نامم اتش میگیرد از گرمای صدایت ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط عسل  | 

دلم " تو " را می خواهد

نمي داني چقدر دلم مي خواهد شادي كنم !

با " تو "

دلم مي خواهد خودم را ميان آغوشت بياندازم و بخندم ...

از ته دل ...

سرم را بياندازم عقب و ريسه بروم ...

و تو دست هايت را محكمتر كني كه مبادا بيافتم ....

و از خنده ي من بخندي ...

نمي داني چقدر دلم مي خواهد قلقلكت بدهم !

و تو اخم هايت را در هم كني و بخندي و بگويي نكن بچه !!! 

و من دست  هايم را دور گردنت بياندازم و مثل بچه ها ، 

كودكانه و ساده ، 

تو را به خود بفشارم و  پشتت را چنگ بزنم و رد انگشتانت را روي پوستم حس كنم...

نمي داني چقدر دلم مي خواهد بنشينم روبرويت و نگاهت را جرعه جرعه بنوشم...

نه !

مزه كنم ... 

مي داني كه مي توانم در طعم دلنشين نگاهت غرق شوم ...

در آن همه سبكي ... مهربانی ... نرمي ...

نمي داني چقدر دلم مي خواهد از اين سد ترس بگذرم ... 

با تو بخوانم ... برقصم ... بدوم ...

وقتي خسته شديم سر بر بازوي تو بگذارم و به روياي تو فرو روم ...  آبي آبي ...

من چقدر دلم قصه مي خواهد ...

قصه اي كه تو بگويي ... تو بسازي ... 

و مرا ببري به همه ي زيبايي بيكران دلت ...

نمي داني چقدر دلم مي خواهد سرم را روي سينه ات بگذارم  

و به صداي تپش قلبت گوش بدهم ...

 وقتي خواب تو را مي ربايد 

و صداي نفس هايت منظم و آرام مي شود ...

برخيزم و نگاهم را به صورتت بدوزم ...

خم شوم و چشم هايت را ، 

ميان دو ابرو 

گونه هايت

گوشه لب ها 

روي چانه ات  

زير گلو

روي گردنت را يکی يکی... ببوسم ...!

مثل نوازش نسيم بهار كه از روي صورتت آرام مي گذرد و بوي تو را می گيرد ،

بيدارت كنم...!

دستت را دورم بياندازي ... 

برگردي و سرت را روي گودي ميان شانه و سينه ام بگذاري ...

و نفست روي گردنم پخش شود ... 

و من چشم هايم را ببندم ... 

چقدر دلم مي خواهد چشم هايم را كه مي گشايم ،

چشمان تو راببينم با آن نگاه " براق و سياه ..." و " عميق و عاشق "

چقدر دلم مي خواهد رخوت خواب را به لبخند جادويي لب هايت ببازم ...

من دلم آن بيد مجنون سبز پوش بهار با گيسوان بلند را مي خواهد ،

كه شاخه هايش تا زمين مي رسند ،

و " تو را ..."

كه روزهاي سرمستي را شانه به شانه قدم بزنيم ...

من دلم آن باغچه كوچك رز را مي خواهد كه

رزهايش سرخ و سفيدند...

يا قرمز مخملي ...

 و" تو را ..." كه بنشينيم و اشتياق را ... 

طراوت را ... 

شادي و سرود و  سرور را ...بر لب هاي هم ببوسيم ....

من دلم باران  مي خواهد ...

و " تو را ..."

كه پنجره ها را باز كنيم ...

بوي خاك باران خورده را نفس بكشيم...  

و به دانه هاي ريز باران در نورهاي پراكنده شب خيره شويم... 

دست تو را بگيرم  و با سرانگشتانم ... بخوانمش ...!

من دلم تو را مي خواهد ...

بي زمان...

بي ترس و بي حصار .... 

تا عمق شب ...

تا خود صبح ...

من دلم" تو " را مي خواهد و شعر و شادي ... 

نمي داني چقدر...!

مي داني ؟!

.

.

.

یک دسته گل سرخ تقدیم به وحیدم

                                            عشقم

                                                        عمرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:35  توسط عسل  | 

صبوري ميكنم ...

مي نويسم ...

مي خواهم بنويسم !

ولي نمي خواهم شعري با قافيه بنويسم كه وزنش تو نباشي.

نمي خواهم نثري را،بي انكه تداوم معنايش تو نباشي.

نمي خواهم قصه اي بنويسم كه اغاز و پايانش تو نباشي.

.

.

.

مي خواهم شروع تو باشي و وسط تو باشي و پايان تو باشي.

.

.

.

دلم را بردي! عاشقم كردي !

اين دل نوشته ها براي توست. گفته باشم !

همه ي چشم هايي كه هم اينك مرا مي خوانند شاهدند !

قلمي كه با ان منويسم.

جوهري كه روي كاغذ مي نشيند و جذب مي شود و كلمه مي شود.

كلماتي كه خط مي شوند،رنگ مي گيرند،معنا مي شوند.

كلماتي كه پيوسته به هم ،به نام تو روح مي گيرند و جان مي شوند.

همه ي اين خطوط مي دانند كه اين دل نوشته ها،فقط براي توست.

ساعت مرا مي شنود.

اين سكوت شبانه،هر شب مرا با تو ميبيند و دم نمي زند.

همه ي اين ها از عشقيست كه به " تو " دارم.

تو از "وابستگي" حرف ميزني ولي من از "دلبستگي"

ميبيني ؟!

اين دل من است كه اينگونه مي تپد !

صدايش را مي شنوي؟!

اين " دل " دلبسته ي توست...و فقط براي "تو" ميتپد ...

پسش نميگيرم.

بيا بگير مال تو.مي خواي باهاش چيكار كني؟!

اگر جسمم همراهيت نكرد بدان كه دل و روحم باتوست.

هر جا كه بري... هر جا كه باشي.

صبوري ميكنم ...

صبوري ....!!!

باز هم دلم گرفته …
دلم از آن اشک های بی وقفه می خواهد ...

از آن اشک هائی که در آغوش تـو ریخته شود .

دلم هق هق می خواهد زیر بار نگاه تـو !
دلم دست های تـو را می خواهد ،

همان دست هائی که با نوازش هایش مرا از فرش به عرش می برد.
دلم نوازش می خواهد ، نوازش های تـو را می خواهد .
دلم هوس شنیدن طپش قلبت را کرده ،

از همان نبض های تپنده ای که از سر تا به ته اش برای من باشد !
دلم خواب می خواهد ، از همان خواب هائی که در آغوش تـو باشد.

دلم یک سیر دیدنت را می خواهد .
دلم یک سیر بوئیدنت را می خواهد .
دلم هوس شانه های امنت را کرده ،

از همان هائی که جان می دهد برای خالی کردن عقده های دل !

ببین …
دستانم را ببین که سرد است .

آخر بوی دستان گرم تـو به مشامش خورده.

و با هیچ گرما بخشی گرم نمی شود .
دلم را گرم کن با گرمای وجودت.
هوایم سرد است … دلم گرفته است .

اصلا دلم تـــــو را می خواهد.

 

پ.ن.

گل رز من کجاست؟!!!

چرا اینجا نمیبینمش دیگه؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 13:4  توسط عسل  | 

حجم عشق

چه كسي مي تواند حجم عشق مرا دريابد،اي كاش ...

در آغوشم بگير، بگذار خودم را براي لحظه اي فراموش كنم !

مرا در تلاطم درياي حضورت غرق كن. يادم باشد، برايت تعريف كنم از کلبه ی عاشقی ...

دلتنگم !

مي خواهم بگويم از دلتنگي هاي عاشقي..

وقتي شروع كردم احساس ميكردم چيزي براي گفتن ندارم !دلتنگي كه گفتني نيست.

بايد بيايي و بنشيني تا برايت بگشايم پهنه اي و بگويم.

هر چند كه غم از دل برود چون تو بيايي.

مي داني؟بي تو هر چند زمان مي گذرد اما، ...

به اميد روزگاري كه با تو باشد و لبخندهايي كه با تو بشكفد

و چشماني كه با تو بنگرد و حضوري كه با تو متجلي شود. همين !

نه همين نه !

مي خواهم باز هم بنويسم كه مبادا اشك بريزي يا فكر كني كه بي طاقت شده ام.

هستم. پر شور، پر تلاش.... مانده ام در اميد بودنت و كنارت.

من اينجا هر چند كنجي بيش نيست و كلبه اي شايد غريب !

با تو در روياهاي شبانه ام عمارتي مي سازم از تو در دل خود ،

كه باشي در آنجا و سردار سپاه عشق بيايد و تو را اي شاهزاده آرزوها در آغوش بگيرد

و اين ها همه از سر عاشقي است.

دوستت دارم، دوستت دارم...هميشه و همه جا .

هر قدر  بنشينم و از كتاب واژه هاي محبت زيباترين كلمه اي كه مي توان بيان داشت را بيابم

و برايت بنويسم كه بخواني و بداني كه  چقدر دوستت دارم باز هم كم است !

تو كه مي داني من چقدر غرقم ، چقدر مستم و چقدر بيهوش.

باش در كنارم كه جز تو ندارم و تويي بهانه حضورم ....

و چنين سرودن هم همه از سر عاشقي است !

آري. اين صفحه تمام مي شود و روزها مي گذرد

و ايام سپري مي شود و خورشيد مي آيد و مي رود...

اگر باشم به ياد توام و در اميد بودنت و پريشان دوستيت و سرگردان عشقت

و اگر نباشم، روحم در آسمان ها بر تو مي نگرد و بر خالقت درود مي فرستد.

غريبانه مي نويسم. مي دانم. احساس غربت مي كنم.اما بي طاقت نيستم.

مرا به طاقت و طاعت امر نموده اند.مرا گفته اند هر چه شد هيچ مگوي و من به تقدير معتقدم.

گفته بودم حرفي براي گفتن ندارم.اينگونه دلتنگي گفتن ندارد!!!

اما تو، چنان حس گفتن و سرودن را در من لبريز مي كني كه اگر نگويم مي ميرم.

مي خواهم بگويم اما مي دانم كه مي داني.

مي داني كه ...

دوستت دارم وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 10:37  توسط عسل  | 

به اندازه ی یه دل پر از دوست داشتن دوستت دارم

تقديم به وحیدم كه به اندازه يه دل پر از دوست داشتن ، دوسش دارم....  

  

وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستتدارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
 

 بهت ميگم دوست دارم ،

به تو که قلبت به وسعت درياييست که قايق کوچک دل من درآن غرق شده ،

 

به تو که مرا از اين زمين خاکي به سرزمين نور و شعر و ترانه بردي ،

 

و چشمهايم را به دنيايي پر از زيبايي باز کردي .

 

 

 

بهت ميگم دوست دارم ،

 

به تو که صداي پاتو را ميشنوم ،

 

 به تو که لحن کلامتو را ميشناسم ،

 

 به تو که عمق نگاهتو را ميفهمم ،

 

به تو كه احساست با احساسم اجين شده ،

 

 

 

بهت ميگم دوست دارم ،

 

به تو که گل هميشه بهار مني ،

 

به تو که قشنگترين بهانه براي بودن مني ،

 

و به تو که عشق جاودانه مني ...

.

.

.

 

اره عزيزم ، دوستت دارم به اندازه ي يادت در يادم .

 

و اين يعني هميشه...لحظه به لحظه...تا ابد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 9:53  توسط عسل  | 

دوستت دارم تک ستاره ی من

هنگامیکه صدای مهربانت را میشنوم ،

هنگامیکه مرا فرا میخوانی و بالهائی را که برای پرواز به من ميبخشی باز میکنم ،

و به سویت به پرواز درمی آیم ،

هنگامیکه مرا می نگری ،

آسمان را میتوانم لمس کنم و نفسی میکشم و احساس میکنم که زنده هستم ...

مهربانم ،

عاشقانه امدهام تا در کنارت بمانم ،تا برایت بمیرم .

ای گل زیبای من ،

امده ام تا تکیه گاهی برای خستگی هایت باشم ،

مهربان من ،

در چشمانم نگاه کن...

انگاه ميتواني تمام ان عشقي را كه به تو دارم را به روشني ببيني ...

بر چشمان تو سوگند در تمام مُلک هستی اولین عشقم تو بوده و هستی ...

و آخرین عشقم هم تو هستی ،

تو همچون ستاره به شبهاي تنهاييم سر زدي ...

عشق من ،

همچون باران بهاری حریم شوره زار و کویرم را سیراب کردی .

مهربونم

همیشه و در همه جا عاشقانه در کنارت هستم .

و تا ابد همانند کوهی استوار پیش تو تا اخرین لحظه مرگم خواهم ماند .

فرشته زیبای من ، عشق من عاشقانه دوستت دارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:12  توسط عسل  | 

سوگند

همراه من

فریاد کن دوست داشتنت را

و سوگند یاد کن

که هرگز چشمانم برای رفتنت به اشک ننشیند

بیا

بیا تا پیمانی ببندیم

که هرگز نگسلد

و یکی شویم...

بیا تا «ما» شویم

آن گونه که دیگر «من» و «تو» ای نماند.

بیا که برای رسیدن به مقصدمان

این ما شدن

باید توشه ی راهمان باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 15:14  توسط عسل  |